چند روز قبل مطلبی در خصوص خودکشی یک پناهجوی ایرانی در آلمان خواندم ، جوانی بیست و هشت ساله که خود را در کمپ پناهجویان حلق آویزکرده بود .
دویچه وله در خصوص وقوع این حادثه نوشته بود که این جوان ایرانی در روز آخر زندگی خود بیمار بوده است و اورژانس او را به بیمارستان نزدیک کمپ که چند کیلومتر فاصله داشته می برد و این پناهجو که زبان آلمانی بلد نبوده نتوانسته درد خود را شرح بدهد و در نهایت شب هنگام او را در حالی که لباس مناسبی با توجه به درجه حرارت زمستان آلمان بر تن نداشته از بیمارستان در حالی مرخص می کنند که پولی برای برگشت به کمپ به همراه نداشته است
او مجبور میشود مسافت طولانی را پیاده برای رسیدن به کمپ طی کند آنهم با تنی بیمار !! بعد از رسیدن به کمپ جوان خود را در اتاق محبوس می کند و ساعتی بعد اقدام به خودکشی می کند .
چند روز گذشته فکر این جوان لحظه ای مرا رها نکرده است ! حقیقتش این اتفاق مرا یاد آن زن جوان گدایی انداخت که در برلین به زبان فارسی از من کمک خواست و من چقدر متعجب شدم وقتی او را در کنار خیابان در حال تکدی گری دیدم در حالی که هیچ شباهتی به متکدیان کشورم نداشت . زن جوانی بود که لباسی مناسب اما کهنه بر تن داشت و لیوانی سفید در دست که چند سکه ای در آن بود و وقتی که با او هم صحبت شدم از همه چیزگفت غیر از چرایی کارش!
نمی دانم این خاطرات را که نوشتم چرا یاد فیلم جدایی نادر از سیمین افتادم شاید به جهت آلزایمر پیرمرد که نمی توانست درد فرزندانش را بفهمد ! خوشا به حالش !! گاهی نفهمیدن ! زندگی را برایت راحت تر می کند هرچند که برای آنانی که دوستت دارند زندگی را جهنم خواهد نمود !