پیرزن که فکر می کرد من کاره ای هستم جلویم را گرفته بود و من وامانده بودم که چه کنم ! به من می گفت یککامیون شن را پهن کرده ام بیا ببین اما هنوز همکارات نیامدند که کانکسم را نصب کنند ! دستانش را جلوی چشمانم گرفته بود تا ببینم که زخم شده است ! ده تن مخلوط را به امید آوردن کانکس یکشبه پهن کرده بود ! میگفت که تا فردا صبح آن روز که گفته بودندهر وقت این خاکها را پهن کنی کانکست را می دهند همه خاک را پهن کرده ! اما یک هفته ای هست که کسی نیامده !
.

چند بچه یتیم از دخترش داشت که در زلزله با دامادش در زیر آوار مانده بودند و مستاصل بود از هزار مشکل کوچک و بزرگی که انگار تمامی نداشت ! مرا به سر خاکها برد و فریم فلزی که برای کف بتنی کانکس به او داده بودند را نشانم داد و گفت آقای مهندس حالا تو بگو من با این بچه های یتیم چه کنم ؟
.